محمد تقي جعفري
74
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )
مرد شهرى كه از گذشت ساليان عمر بهرهها برده و تجربهها ديده و از رويدادهاى زندگى درسها آموخته بود - گفت حقّ است اين ، ولى اى سيبويه اتّق من شرّ من أحسنت إليه اى همسر و فرزندان من ، من به اين روستائى احسانها و محبّتها نمودهام ، ممكن است از آن همه احسانها و محبّتها كه من در بارهء او انجام دادهام ، بجاى احساس لزوم قدردانى و حقّ شناسى ، احساس حقارت در درون خود نمايد و در صدد منتفى ساختن عقدهء حقارت ، با من از در انتقامجوئى برآيد . در برابر روستائى ، خواجهء حازم بسى عذر آوريد بس بهانه كرد با ديو مريد گفت اين دم كارها دارم مهمّ گر بيايم آن نگردد منتظم اى روستائى عزيز ، شاه كار نازكم فرموده است ز انتظارم شاه شب نغنوده است من نيارم ترك امر شاه كرد من نتانم شد بر شه روى زرد هر صباح و هر مسا سرهنگ خاص مىرسد از من همى جويد مناص با اين حال ، اى روستائى عزيز ، تو روا دارى كه آيم سوى ده تا در ابرو افكند سلطان گره بعد از آن درمان خشمش چون كنم زنده خود را زين مگر مدفون كنم مرد شهرى براى فرار از دست روستائى - زين نمط او صد بهانه باز گفت حيلهها با حكم حقّ نفتاد جفت ولى پشت پردهء اين همه بگو مگوها ، قضاى خداوندى جريان خود را طىّ ميكرد - چون قضا آهنگ نير نجات كرد روستائى شهره اى را مات كرد با هزاران حزم خواجه مات شد زان سفر در معرض آفات شد اعتمادش بر ثبات خويش بود گر چه كه بد نيم سيلش در ربود بالاخره از هر راه و با هر وسيله اى بود ، روستائى پيروز گشت و تصميم مسافرت به روستا را در مرد شهرى بوجود آورد - خواجه در كار آمد و تجهيز ساخت مرغ عزمش سوى ده اشتاب تاخت اهل و فرزندان سفر را ساختند رخت را بر گاو عزم انداختند